دوباره کمی بغض

با حامد بد شده ام ... می دانم برایش مهم نیست اما حال خودم را بد می کند .

هرچه میگوید سریع جوابش را می دهم... و به اینکه چقدر ناراحتی ممکن است پیش آورم فکر نمی کنم :(

بیشتر به این خاطر است که خیلی وقت است که احساس میکنم نیست .. و من مجبور شده ام بار تنهایی ام را یک تنه به دوش بکشم .

شاید این تنهایی برایم خوب باشد . 

شاید باید برای ارزش مندی آدم ها در زندگی ام دوباره معیار تعریف کنم .

خسته نیستم .. و این دل گرفتگی را به پای دل مردگی ام میگذارم .. 

شاید برایتان عجیب باشد .. اما بدونید هر وقت از کسی دلگیرید ولی دلیل موجهی برای دلگیریتان ندارید .. یعنی نمی توانید آن طرف را به گناهی یا خطایی متهم کنید ... در واقع از خودتون دلگیرید :))

و من اینروز ها از کار های نکرده ام در گذشته .. از گذشته ی خودم دلگیرم :)

چیزی که حق ندارم باشم .. چون زندگی من از این لحظه که در آن هستم شروع میشود 

نمی دانم :)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

نمیدانم ...

نمیدانم.
از اواخر مهر که یک روز برای خودم هدفی ۶ ماهه گذاشته بودم .دو ماه و نیم میگذرد. و تا حدی هم در رسیدن به این هدف تلاش کرده ام .
شاید اصلا بتوانم بگویم بهترین روزهای عمرم را میگذرانم ..چون هدفی دارم . هدفی که سختی های زندگی مرا مجبور به انتخاب آن نکرده است ..
انتخاب خودم است . 
درون این روز ها اما هراز چند گاهی دلم می لرزد و از راهم میزنم بیرون .. 
گاهی آنقدر دور میشوم که برای بازگشت دوباره مجبورم چند روزی به خودم تلقین کنم که هدفی دارم :) 
از بعضی اتفاقات هم دلم میگیرد. اجساس میکنم هدفی که انتخاب کرده ام واقعی نیست .
اما هست... 
چ چیزی واقعی تر از این که روز ها که از خواب بیدار میشوم .. از بیدار شدنم خوشحالم . 
چه چیزی واقعی تر از این که نقاشی ام بهتر شده است ... هر چند که ذهنم بهم ریخته است این روزها . و گاهی هزار بار نکته ای را به او یاد آوری میکنم با بفهمد .
چه چیز بهتر از این که هنوز دلم می گیرد ؟
پس چرا ؟
 چزا وقتی دلم میگیرد ..کاری را میکنم که هر چند باری که انجامش دهم حالم را بهتر نخواهد کرد؟
چرا ذهنم را از دست خودم خارج می کنم ؟
چرا گاهی کاری را میکنم که خسته  تر و بی میل ترم میکند ؟
چرا نتوانسته ام به همه چیز زندگی ام بفهمانم که این ۶ ماه باید بهترین دوران زندگی ام باشد؟
چیزی که نیاز دارم این روزها صبر یا تحمل نیست.. یک عکس تازه است :)
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

نقاشی....

اواسط تابستون موزیک ویدیو ی ابر می بارد از همایون شجریان رو دیدم و تا یک هفته مداوم فقط همون رو میدیدم ... 

یک لحظه ای وجود داره توی این موزیک ویدیو که توی ماشین نشستن و برای بار دوم دختری محو روبرویش میشود . 

همین لحظه باعث شده بود دومین چهره ای که تصمیم گرفتم بکشم  او باشد .

محو شدن آگاهانه .

نقاشی هنوز خیلی کار دارد ... و هنوز چیز زیادی یاد نگرفته ام .

اما باید امشب که شب یلداست می گذاشتم :)

رعنا آزادی ور :

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

جشن شب یلدا :))

امروز جشن شب یلدا ی دانشکده ی ما بود :). 

علی رغم اینکه این هفته خیلی کار دارم اما احساس کردم خسته شده ام و باید در جشن شرکت میکردم .

مثل همیشه عالی بود ... پر از شادی .. آهنگ و دست و کف و با هم بودن ...

با هم بودن ؟

خیلی اولش درگیر این ماجرا نبودم که تنها به جشن آمده ام ... اما کمی که گذشت متوجه شدم تمام نگاهم به سمت گروهی از بچه هاییست که با هم نشسته بودند و از جشن لذت می بردند .. میخواستم پیششان باشم اما دیگر دیر شده بود نه ؟

سه سالی بود که تنها زندگی می کردم در این دانشکده :) 

از غر زدن خسته ام و چند وقیست که سعی میکنم با مشکلاتم بجنگم به جای اینکه سرشان داد و هوار کنم ...

در طول جشن خیلی شاد بودم .. از آهنگ ها لذت می بردم و از شادی ایکه مرا به دیگران وصل می کرد لذت بسیاری می بردم .. احساس می کردم همان چند لحظه هست که همه ی مان به یک دلیل مشترک از لحظات لذت می بریم :))

نه جنگی سر عقایدمان بود نه ...

میدانی این چند وقته زندگی را دوست دارم . اما فکر میکنم هر از چند وقتی هم باید بنشینم گوشه ای مثل الان و بغضم را بغل کنم..

با هم گریه کنیم ..

 با هم حرف بزنیم که اصلا چرا ...؟

آخر جشن دلم تنها کمی گرفته بود .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

کار هایی دارم که انجام دادنشان حالم را برای کار هایی که دوست دارم انجام دهم آسوده تر میکند ...

این روز ها حالم خوب است .. 

مخصوصا که کسی را دارم که به حرف هایم گوش می کند . منتهی یک سری کار هست که سرم ریخته است و با این که دوست دارم انجامشان دهم بیشتر دوست دارم نقاشی کنم و از نقاشی کردنم لذت ببرم .. 

اما بیا روراست باشیم .. این کار ها را یک روزی باید تحویل دهم :))‌ و با عقب انداختنشان فقط خودم را از آرامشی که هنگام نقاشی نیاز دارم دور می کنم :)

پس بهتر است از آرامشم استفاده کنم و کار هایم را انجام دهم تا وقتی تمام شد .. با برنامه  ی منظمی نقاشی کنم :)

یا او :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

گاهی به خودم دروغ میگویم ...

این موقع شب شده و تازه تمرینم را آپلود کرده ام .. آنقدر خسته ام که حتی مطمین نیستم چیزی که میخواهم بگویم از این خستگی را میتوانم به خوبی انتقال دهم یا نه . 

چند جمله بدون تفسیر  ..

 بعضی چیز ها را نمی توان فهمید .. از بعضی چیز ها تنها میتوان فرار کرد . 

بعضی چیز ها را نمی توان داشت .. 

خیلی چیز ها را نمیتوان برای همیشه داشت ... 

و گاهی وقت ها اصلا نمی توان چیزی داشت .. تنها می توان بود :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

انتخاب

من باید 

انتخاب 

کنم ... 

یک بار برای همیشه ی بودنم کافی نیست .. من مداوم باید انتخاب کنم . 

اما 

باید 

انتخاب کنم .

نه اینکه درون بی تصمیمی بمانم و بگذارم زندگی به آرامی مرا با وضعیتی روبرو کند که هیچ لذتی از آن نمی توانم ببرم 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

تغییر

از روز های خوبی است این روز ها که از زنده بودنم احساس خوبی دارم .
چند روز پیش مراسم عقد برادرم بود که تنها برادریست که دارم. 
احساس می کردم در برابر مشکلات این چند وقته بیش از حد لوس شده ام .. هر اتفاق کوچکی می توانست بهمم بریزد .. با گریستن آرام میشدم ! چیزی که شاید همیشه کار ساز نیست . 
از گریستن و روبرو نشدن با خود زندگی خسته شده ام . فکر می کنم میتوانم این روز ها را به سمت با خودم بودن پیش ببرم . 
هر روز صبح که پا میشوم ... --با اینکه بعضی شب ها دیر خوابیده ام و صبحش نای بلند شدن از جای گرم و نرم تخت خواب نیست ! -- به خودم میگم هر دقیقه ای که زود تر پاشم می تونه صرف نقاشی کشیدن بشه .. 
البته خود نقاشی کشیدن هدفمم نیست :) 
ولی این ابزاریه که بهش نیاز دارم برای رسیدن به هدفی که ۱ ماه پیش برای خودم تعریف کردم .
تو چی فکر می کنی .. نشستن و هیچ کاری نکردن .. تحمل سختی هایی که خودت انتخابشان نکردی بهتر است یا زیستن با هدفی هر چند کوچک و هر چند بی ارزش از نگاه دیگران ولی بی نهایت زیبا از نظر خودت ؟
جالب است .. هر قدر می گذرد خیلی از حرف ها و نگرانی های چند وقته پیشم برایم بی معنی میشود ... اما این اذیتم نمی کند . آنها در جای خودشان و زمان خودشان برایم معنی دار بودند و شاید حتی اگر یک بار همان کار بی معنی (از نظر الانم ) را نمی کردم الان این شکلی نبودم .
ی وبلاگی هست که خیلی دوستش دارم :‌
http://sarekhaledi.blogfa.com
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نگاه...


امشب خیره به عکسی بودم که زمانی فکر میکردم تنها چیز مهمیست که در زندگی ام وجود دارد .

عکسی که همچنان وقتی در سختی می افتم .. فکر کردن به آن مرا نجات می دهد . 

راستش اصلن الان آمده ام اینجا که بگویم که این عکس این بار هم حال مرا بهتر خواهد کرد . 

آری باز هم خوب خواهد کرد . 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

دوست داشتن ..

دوست داشتن بیش از هر چیزی صبر میخواهد ... . این صبر ما را از خودمان فراتر می برد . حس میکنیم نگران چیزی غیر خودمان هستیم . درد هایمان معنی پیدا میکنند .. چون چیزی برای تحمل کردن وجود دارد .
فکر کن .. آٰرام آرام ... بهتر شو .. بیشتر شو ... آرام آرام . 
جلسه ی آخری که با سین داشتم به دلیل شلوغ بودن آن روز نیم ساعت دیر شده بود و از چهره اش هم خستگی می بارید . اول جلسه از دیر شدن پرسید و من با کمی مکث به او گفتم نه دیر نشده بود .. 
آن نیم ساعت اما برالعکس تمام آن چیزی که تو فکر می کنی زیبا ترین لحظات زندگی من بودند ..
صبری که میدانستم .. ایمان داشتم به زودی تمام خواهد شد ... شاید اگر ده ساعت طول میکشید زیبا تر بود .
این ایمان را که پشت دری که مدت هاست بسته مانده کسی یا چیزی هست که به زودی در را به رویت باز می کند .. کجای زندگی ات داری ؟
کجا بی اختیار شادی از ایستادن در برابر سختی ها ... ؟ 
کجا تو آنجایی که دوست داری برای همیشه همانجا .. به همان شکل .. بمانی ؟
فکر می کنم حالا با هدفی دارم . 
حالا دری هست که میدانم روزی باز خواهد شد . 
هنوز تو زیبا ترین واژه ای هستی که شنیده ام .. هنوز دوست دارم درون ذهنم زیبا بمانی .
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰