چگونه میگذرد ؟

به آرامی ... به بی تلاطمی و سکوتی که برای خودم انتخاب کرده ام .. 

و از جایی به بعد او مرا انتخاب کرد .

نقاشی رو به اتمام است و این هفته قرار است نقاشی را برایش ببرم . 

از خودم میپرسم چه حسی دارم که ۷ ماه هر لحظه به فکر این نقاشی بوده ام و حالا دارد تمام میشود .. 

چه دارم از خودم به او گفتن ؟

بهتر شده ام ؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تصمیم گرفتم

تصمیم گرفتم این دو هفته را خوب باشم تحت هر شرایطی :) 

تصمیم گرفتم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

باید کمی با خودم حرف بزنم ...

خیلی وقت است نمی توانم با خودم سخن بگویم . 
ما با هم بیگانه شده ایم . 
دیگر او مرا به آن شکلی که قبل تر بود نمی شناسد . 
و باور ندارد که برای ...
باید به خودم قولی دهم .
نباید سخت بگیرم .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از دوستی ...

کم پیش نمی آید از خودم به خاطر اینکه دوست خوبی برای دوستانم نیستم ناراحت باشم . 

در واقع قبل تر ها اینگونه بود که آنقدر ناراحت میشدم که در آخر خود دوستانم ناراحتی را در چهره ام و رفتارم می دیدند ودست آخر از ناراحتی ام می پرسیدند .. 

و من هم چون نمی توانستم باور کنم که در این مورد ضعف نشان داده ام  بیشتر با آن ها حرف نمی زدم و اوضاع کم کم بد تر میشد . 

ولی این بار این طور نبود .

بی خیال این حرف ها :))) 

خبر خوش برای خودم بعد از این سراشیبی ای که خودم نصیب خودم کردم آنکه هفته ی دیگر به احتمال زیاد سین را می بینیم و نقاشی نیز تمام میشود . 

احساس شادی ... 

شاید همین دیروز بود که از هیچ رویایی حتی شاد نبودم :(

ولی حالا هستم :) 

چرایش را مدیون معذرت خواهی از دوستانی هستم که با این حالم اذیتشان کردم . 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چرا؟

من فکر میکنم ما وقتی نمیتوانیم رشد کنیم ... فقط بخاطر تغییر کردن میرویم و خود را نابود می کنیم .

و بعد از آن نه توان عذر خواستن از خودمان را داریم .. نه دیگران . 

هیچ وقت فکر نمی کردم عذر خواستن به این میزان سخت باشد .

سین .

او درست فکر می کرد .. همیشه .

برای همین  هنگام دیدن او حرفی برای زدن ندارم .

نقاشی اش را دوست دارم .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

انگار نمی توانم

۶ ماه و نیم گذشته ...

و حال که زمانش رسیده نمی توانم کاری بکنم 

دوست داشتم نقاشی پر از احساس باشد .

پر از احساس اینکه کسی روزی به من کمک کرده است و من با این کار دوباره لبخند او را .. 

اینکه او می بیند بهتر شده ام . 

اما نمی شود . 

دوستی میگفت بعضی کار ها را باید شروع کنی فقط ... بدون اینکه فکر کنی حوصله نداری .. با هرچی .

نمی دانم . قلم نقاشی را که به دست بگیرم شاید حس کنم اجساسی در آن لحظه ندارم ... و همه چیز را خراب کنم . 

باید ادامه دهم به آن در این حال آیا ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

روز های گذرکردن ...

به پیش من که می نشینی حواست به دروغ هایی که با لبخندم به تو میزنم باید باشد ... 

باید باشد .

میدانی .. کنار من باش . 

اما به این حرفم که میگویم خوبم و نیازی به کمک تو ندارم ... هیچ وقت گوش نده . 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تصمیم..

نزدیک ترین دوست دیگر نزدیک ترین نیست .. 

دیگر شاید نزدیک ترینی وجود ندارد . چند ماه پیش که با خود عهد کردم از حالم دیگر هیچ وقت با او حرف نزنم.. سخت بود .

من سعیم را کرده ام ؟

من راهم را پیدا کرده ام ؟ من راه رفته ام ولی این چند وقت . 

من زیاد می بینم تا زیاد بفهمم .. ولی این زیاد دیدن خیلی وقت ها تنها اذیتم می کند . 

چیز های بدی در دیگران می بینم که گرچه هست اما دیدنشان ضرورتی ندارد . 

شاید بیشتز از آن بدی ها در خودم باشد ... که هست .

در حال کشیدن نقاشی هستم . اما بیشتر از همه دوست دارم حالم خوب باشد . دوست دارم آن را تجربه بنامم . 

باید طرز فکرم را عوض کنم :!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

۶ ماه ...

۲ روز دیگر میشود ۶ ماه که سین رو ندیده ام ..
این که چقدر بالا و پایین شده ام در این روز ها برایم جالب است .. 
لحظاتی که با خودم فکر می کردم زمانی که نقاشی را به او تحویل دهم چگونه خواهد بود .. اینکه خوشحال خواهد شد اصلا یا نه .
دوست داشتم بهتر باشم . و وافعا بهتر باشم . چون فکر می کردم هر چقدر هم زور بزنم نخواهم توانست ادای خوب بودن را در بیاورم و او نفهمد . 
می دانستم خوب بودن مرا که ببیند خوشحال می شود . 
گاهی وافعا سعی خودم را کردم . 
اما شاید مثل همیشه چون هدفی که برای خودم گذاشته بودم را بالاتر از توانایی ام می دیدم (که شاید نبود واقعا ) خیلی جاها هم شکست خوردم . 
دارم طرح واره ی اولیه را می کشم . 
حالم : هیجان دارم . ولی نه بیشتر . مثل قدیم حرف نمی زنیم در ذهن من . 
انگار چیزی را درون خودم کشته ام که بیاد آوردن آن نیاز به زمان دارد . 
و تلاش :)
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حالم خوب است

امشب حالم خوب است ... 

داستان از دیروز سروع شد که سر حل کردن تمرین ها احساس کردم کمک هایم نه تنها مهم نیست که شاید حتی ناراحت کننده نیز هستند . حالا چرایش ارزش نوشتن ندارد . 

از دست حامد به خاطر رفتارش ناراحت بودم . 

چند روز پیش تولدش بود و به و می خواستم برایش پاستل بگیرم . ی سبک نقاشی جدیدی که می گفت میخواد یاد بگیره . 

از صبح تا بعد از ظهر از بی حالی خودم اعصابم به هم ریخته بود . 

تصمیم گرفتم برم انقلاب و هم پویا رو ببینم هم پاستل بخرم .

هم برگه ی A۳  اشتنباخ برای طراحی نهاییم . 

کادو کردمشو گذاشتم روی تختش که وقتی اومد سوپرایز شه :) 

به نظر که خیلی خوشحال شد . 

منم خوشحال شدم و شاید به کلی یادم رفت که از دیشب اعصابم رو بهم ریخته بوده .. نه آگاهانه البته.  شایدم خودم اعصاب خودمو بهم ریخته بودم . 

آخر شب به یاد قدیم ها زدم بیرون و یکم دویدم .

وقتی برگشتم حامد گفت:

سین گفت کتابی که صالح بهم داده بود رو خوندم و خیلی لذت بردم ..

 کلی هم تشکر کرده بود مثکه .

خوشحال شدم .

خیلی خوشحال شدم . 

کتابی که من بهش داده بودم کتابی بود که روزی حامد به من داده بود .

همون کتابی که باعث شد مدتها شب ها بدوم . 

از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم ... هاروکی موراکامی :)

زندگی ارزش غمگین بودن رو نداره :))))

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰